دیروز سر کوچه وقتی داشتم میرفتم کلاس موسیقی یکی از همکارای محل کار قبل ترم رو دیدم ، یعنی این قبلیه نه قبلی ترش ، جایی که تقریباسه سال پیش کار می کردم ، باید بگم تو این سه سال خیلی تغییر کرده بود خیلی داغون و پیر شده بود طوری که واقعا نتونستم تو دلم نگه دارم و گفتم چقدددددد عوض شدی ... اونم گفت ولی ...
نسل فردا میآید با دستهای خالی اما سرشار از آتش نسرین(مانا) خوش کیش ...
برگههای پاره در خیابانهای بینام قصههای ممنوع نسرین(مانا) خوش کیش ...
خاموشی هرگز نیست زیر خاکستر دردها آتش شعلهور است نسرین(مانا) خوش کیش ...
جزایر قناری به کارگردانی عادل معصومیان و نوشته حسین مهکام سینمایی از جنسِ پایین بدنهی ایران است که دستِ فیلمفارسیهای قبل از انقلاب را از پُشت بسته. منْ که ادعا میکنیم خیلی فیلمبازم و هر فیلمی را تا انتها باید ببینم و بعد دربارهاش نظرم را بگویم نتوانستم این به اصطلاح فیلم را تا پایان تحمل کنم. ...
۲۱. دیشب برگشتنی (برگشتنی قیده؛ یعنی وقتی برمیگشتم) رفتم نون بگیرم. وقتی کارتمو دادم به آقاهه، کشید گفت موجودی نداره. چند لحظه رفتم تو فکر! بعد یادم افتاد اینو کلاً انتقال داده بودم به اون یکی کارتم که مبلغ این رُند و صفر بشه! لذا اندازهٔ سهتا نونِ دوتومنی هم توش پول نبود. گفت البته قابل شما رو ند ...
بسم الله امروز با مدیر مدرسمون حرفم شد... درباره یک مسئله ای باهاش توافق کرده بودم و تاییدش رو گرفته بودم و مطمئن بودم پشتیبانیش رو جلوی اولیا دارم... یهو وسط جلسه برگشت پشتم رو خالی گرد...اصن اینطوری بود که انگار اومده بود پشتم خالی کنه منو بد کنه بره...خیلی رفتارش زننده بود اصن تپق زدم وسط جلسه که ...
شاید قبلا اینو شنیده باشی ولی دوباره شنیدنش چیزی ازت کم نمی کنه.. تصورکن یه روز اون حجم نیرویی که واسه حسادت واسه جواب تیز دادن به کسی که بهت بدی کرده واسه انتقام، برای تک تک نادیده گرفتن ها و دلشستن ها جمع کنی فقط بذاری روی خودت تو اونجا بزرگ شدی یاد گرفتی میشه از انرژی خشم و انتقام به نفع خ ...
به دکتر گفتم پشت چشمهایم میسوزد. گفت عزیزم من روانشناسم. چه بی معنی. مگر قرار نبود که دکترها همهچیز را بلد باشند؟ من که اینطوری خیال میکردم، که بلدند هر دردی را درمان کنند. البته بعد فهمیدم دکترها خودشان میتوانند عامل درد باشند. خود من چند سالی است سینهام میسوزد. دکتر گفت بیا یک قطره بدهم ...
توی آبدارخانه اداره،من داشتم برای خودم چای می ریختم که این همکار جوان که خیلی خوش قلب و تا حدی شیرین عقل به نطر می رسد بدون مقدمه گفت: - پدرم نود سالشه.درد و بلاش بخوره تو سر من.هفتاد ساله بقاله.دیروز بهم گفت: پسرم اوضاع مملکت خوب نیست! حتی پدر من هم این رو فهمیده.مادرم چند سال پیش عمرش رو داد به شم ...