این روزا خیلی یاد حانیه میفتم.لامصب این که میگن هم خودت باید رازدار راز های خودت باشی و هم راز دیگری رو نباید کنجکاوی کنی که بدونی یه حکمتی داره و واقعا توصیه میکنم بهش عمل کنید. من که تو روزای هیجان زدگی و نشاط وافر و ماجراجویی 19 سالگی گوش نکردم به این حرف و هنوز کاملا منقطع نشدم از اون روزا با ا ...
یه چیزی هست که هیچوقت فکر نمی کردم تجربش کنم. در حد ازدواج با ادم فضایی برام دور از ذهن بود و بهش فکر نکرده بودم.حالا وسط این التهاب جنگ که خیلی چیزها رنگ باختن و ادم به بی اهمیت بودنشون پی برده و بی خیال شده، این مسئله اما بی خیال من نمیشه و هر چن وقت یکبار جلوم عرض اندام می کنه. خودم هم نخوام یه ج ...
سریال کره ای شرافت honour رو دیدم . درکل بد نبود . یه عالم چیز میخاستم راجبش بنویسم فعلا حسش نیست . کسی میدونه از کجا میشه وی پی ان پول خون ره.بر. رو خرید ؟ ...
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست در باغ لاله روید و در شوره بوم خس سعدی امروز رو با این شعر شروع کردم. خواستم به دوستانی که احتمالاً اینجا رو چک میکنن بنویسم که دلتنگتون هستم. کاش بیان تعطیل نمیشد، هرازگاهی میاومدم یادداشتهای دوستان رو میخوندم. من با این که به ادامهی زندگی ناامیدم، ولی ...
۲ پارت اول your eyes رو توی بلاگیکس نوشته بودم و پارت سه هم اخیرا اتفاق افتاد و چون اونجا قرار نیست بنویسم، خوانندگانش هیچ وقت نمیفهمن تهش چی شد :) رو به اینه گفت: چرا نمیری جلو؟ چیرا نمیری و بهش نمیگی که دوستش داری؟ پشیمون میشی. بهش فکر کن و نترس naahhh نمیدونمم همیشه اینطور نبوده تولدم نزدیکه ...
شرح حال بیان و بقیه سرویس های وبلاگ نویسی..بلاگیکسم دیگه پر پر میزنه ولی بیان با رفتنی بودنش هنوزم پابرجاست!* خیلی دلم میخواست یه میم جالب براش پیدا کنم ولی متاسفانه بخاطر نت چیز جالبی نیافتم و دست به قلم شدم برای ساخت شرح حال ...
راست گفته اند صفای هر جایی به شلوغیِ آنجاست ..بیان خانه متروکه ای شده که به ندرت ستاره ای روشن میشود و صفایی ندارد ، ما هم که هنوز هستیم از سر ناچاری هستیم و به شخصه تنبل تر آنم که بخواهم خانه و سکونت گاه جدید بسازم..هر روز به این فکر میکنم چه خوب شد که از نوشتن نامه برای آن که نابودم کرد منصرف شدم ...
هوووووو از آخرین پست چقدر زیاد گذشته... چقدر زیاد نبودم برگام :) شاید چون خیلی زیاد خونه نبودم و قراره دوباره خونه نباشم... البته تو این مورد بیرون رفتن ها من فقط حکم چمدون های ته صندوقو دارم نخوامم پرتم میکنن تو ماشین... آنه شرلی... جدیدا راپونزل کی فکرشو میکرد واقعا بشم همون شخصیت هایی که ...
میخواستم برات از ابرها بگم که زمین رو بغل کرده بودن، از آسمون آبی. میخواستم از صدای قطرات بارون بگم و از چشمها. میخواستم از صفحات ورقنخورده بگم و از کفشها.گمونم روزی وجود داشته که حرفهای دیگران رو بخونم و بهجای شکستن الهام بگیرم، ولی اگر بوده هم اون روز حالا گذشته. گمونم روزی وجود داشته که ...
تو آنقدرها هم شجاع نبودی؛ شجاعت آن است که آدم همهی راهها را امتحان کند، از کوچههای روشن و تاریک بگذرد، از تردید و ترس عبور کند و آخرِ همهی مسیرها به یک نام برسد. تو اما پیش از آنکه راهها تمام شوند ایستادی؛ نه به این خاطر که مقصد دور بود، بلکه چون جرأتِ رفتن تا انتهایش را نداشتی. رسی ...