باید حتماً با تراپیستم صحبت کنم اما نمیدونم بشه حضوری این کار رو کرد یا نه میم که میگه میتونیم بریم و اون یک ساعت، مراقب میمچه باشه اما فکر نکنم من و میمچه طاقت بیاریم آپشن غیرحضوری هم دارم باید خودم رو تخلیه کنم از این همه فشار یک عالمه حرص دارم از رفتار اطرافیان، مخصوصاً خاله ها هی میخوام یه زهری ...
سلام از روزهای پر از خبرهای عجیب و غریب، استرس، نگرانی و... خدا خودش اخر و عاقبتمون رو بخیر کنه، لعنت به ترامپ که تو همین یکسال گند زد به کل جهان... داشتم به این فکر میکردم یعنی چجور میخواد بمیره؟! چجور میتونه جواب اینهمه ظلمی که مستقیم و غیر مستقیم به مردم بی گناه مخصوصا ما جوونا کرده جواب بده؟! ا ...
1. پیشخدمت این مجموعه پسر خیلی جوانی است به اسم حسین که چون روسا به او قول داده اند در آینده یک پست بالاتر به او بدهند بجای دو نفر پیشخدمت دیگر که قبلا بوده اند و الان نیستند هم کار می کند.خودش با حجم کارهایش مشکلی ندارد و فقط از این مساله ناراحت است که کیفیت کارش آمده است پایین.البته این نظر خودش ا ...
همچنان خوب نیستم. معدهم کامل بهم ریخته. تنها عضو خانواده که این جور شده هم منم. شاید اضطراب اتفافات کشور باشه، شاید هم مسمومیت یا ویروس. نمیدونم واقعا انرژیم رو کامل گرفته. هیچ کاری نمیتونم بکنم. این تهوع، کم انرژی بودنم، نرسیدن به برنامهای که ریختم غمگین و حساسم کرده. حساس شدم نسبت به آدمها. د ...
چند روز پیش مامان میگفت کارگاه زینت اینا خیلی زود سفارش هاشون تحویل می دن همراه خودمون هم آوردن اونا زرگن ولی ما نه! منم گفتم لابد روشی دارن، چند روز بعد خود زینت خانوم گفت ارع بیا فردا خونمون بهتون یاد بدیم ما چکار می کنیم زهرا هم رفت ببینه، بعد اومد به ما گفت ما که شروع کردیم به همون شیوه باز به م ...
امروز با میم ، میمچه رو بردیم بهداشت گفتن دور سرش نسبت به دفعه قبل ، زیاد رشد کرده راستش یکم نگرانم کردن، اما خب چه میشه کرد بعد هم رفتیم خونه مادر شوهر ، و من یکم خوابیدم عصر هم میمچه رو بردیم آزمایش تیروئید جا پارک نبود و تنهایی بردمش خانومی که نمونه رو گرفت، میگفت چه مادر و پسر شجاعی... میمچه ی ق ...
من با این حجم شیرین زبونی چیکار کنم اخه 😍 با اومدن بتمنی، صحبت بین منو داداش بیشتر شد مثلا وقتی بغلش بود میگفتم بذار بیاد بغلم، بهش میوه بده و.. خودمونم حواسمون نبود که داریم باهم حرف می زنیم 😂 امروز رفتم اتاقش گفتم می خوام یکی دو تا وسیله بخرم با کارتت برام بخر، عصر که میری سرکار، کارتم ببر مبلغ رو ...
همیشه گفتم شاید روزی بیاید که شاد باشیم، خوشبخت باشیم. آدمهایی باشیم با خنده هایی واقعی. با دغدغه هایی که معماهایی حل نشدنی نیستند، با مشکلاتی که گره های باز نشدنی نیستند. همیشه نوشتم از آن روزها که خواهد رسید. از آن یک روز که حس زنده بودن خواهیم کرد. امیدواریمان را گره زدیم به آینده. به آینده ای که ...
چند بار دیگه باید بابتش گریه کنم تا اون سفری که میخوام جور بشه؟ چند دفعه دیگه...؟ ...
از احمق ها متنفرم... از جوگیرها متنفرتر... چشمان تون ایرادی پیدا کرده یا قدرت درک و شعور؟ چرا اونقدر ساده لوح هستن که چهار قدم جلوتر رو نمیبینن؟ جدا درکی از این موضوع ندارن که اگر اون اتفاقی که نباید، بیفته چه بلاهایی قرار سرمون بیاد؟ یکم فکر یکم درک یکم دو دو تا چارتا کردن... سه چهار سال پیش همکلا ...