جمعه نشسته بودم توی خونه و دوست داشتم یک فیلم ببینم، از قضا دلبر هم همین تصمیم رو گرفته بود، ولی چون کنترل دستش بود، یک فیلم طنز که به نظرم خیلی هم زرد اومد گذاشت و از شانس خوبم چون لیلی خونه بود، بعد […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دومین بار بود که به آن کتاب‌فروشی کوچک در استانبول می‌رفتم. بعد از جستجو و چند کتابفروشی تقریباً تماماً ترکی دیگر، آن را یافتم. امید نداشتم که جلدهای انگلیسی‌اش زیاد باشد؛ اما خیلی فراتر از آن‌چه انتظار داشتم بود. سریع و مستقیم به طبقه دوم رفتم. کسی کاری نداشت که چقدر آن‌جا قرار است بشینم […] نوشته ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

امروز صبح نشسته بودم و مشغول کار شده بودم که مدیرعامل از در اومد تو و گفت: «سلام، در چه حالی»، اصلا انتظار چنین موقعیتی رو نداشتم. از طرفی خوشحال هم بودم، چون از صبح داشتم فکر می‌کردم اپلیکیشنی که آخر هفته روی مشکلاتش کار […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

این هفته هم گذشت، ولی عجب گذشتنی شد. روز آخری که شرکت بودم قرار بود برای مدیرعامل نسخه‌ی MVP اپلیکیشنی که نوشته بودم رو دمو کنم، ولی تو دفتر خودش کار نکرد، بعد آوردمش تو دفتر خودم، اونجا هم کار نکرد، بعد بردمش دفتر یکی […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دیگه فکر می‌کنم وارد سال پنجم شدم که آرش رو از نزدیک ندیدم. یکی از مهم‌ترین بدی‌های مهاجرت برای کسانی که موندن همین دوری‌هاست. ارتباطات خلاصه میشه به گوگل‌میت و …، درحالیکه قبلا تو خیابون قدم می‌زدیم، با هم سفر می‌رفتیم، پای تخته توی شرکت […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

از آخرین اطلاعیه منتشر شده در بلاگ بیان حدود ۴ سال می‌گذرد و بلاگفا هم سال‌هاست که همان که بود را نگهداری می‌کند و رزبلاگ هم که از همه‌ی این‌ها فعال‌تر بود هر از چندگاهی بروزرسانی مختصری منتشر می‌کند اما تقریبا همان سرویس است که سال‌ها منتشر شد و تنها ظاهرش بعضی مواقع تغییر می‌کند. هر روز در بلاگ ب ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

امروز پرهام بهم پیام داد که یکی از بچه‌ها کتابی نوشته و نمی‌دونه چطوری باید منتشر کنه! گفت احتمالا می‌شناسمش، منم با توجه به احترامی که برای پرهام قائل هستم گفتم ردیفه بگو بهم پیام بده، وقتی حمید بهم پیام داد، دیدم بله می‌شناسمش، البته […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

خیلی وقت بود بردیا رو ندیده بودم، یک بار هم همین چند وقت پیش با هم قرار گذاشتیم و من نتونستم برم، اینبار دیگه نمی‌شد، باید می‌دیدمش، واقعا هم دوست داشتم ببینمش ولی خب، فرصتی که نیاز بود پیدا نمی‌شد. برام خیلی جالبه بعضی از […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دیروز آدمی که برای اولین بار همین چند روز پیش دیده بودمش بهم زنگ زد، قرار بود چیزی بهش بفروشم. حس کردم دچار سردرگمی شده، وسط مکالمه گفت، «من حس می‌کنم می‌تونم به شما اعتماد کنم!»، «اگر جای من بودید چه تصمیمی می‌گرفتید»، اولش از […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

خیلی وقت بود می‌خواستم بلیت این نمایش رو بگیرم ولی همیشه ظرفیتش تا چند هفته بعد پر بود، یک روز رفتم سری بزنم دیدم وسط هفته یک سانس گذاشتن نیم‌بها، اصلا قیمتش برام مهم نبود ولی خیلی خوشحال شدم می‌تونستم بخرمش ولی روزش اصلا برام […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید