هوا تاریک شده است. با موتور به سمت خانه حرکت می کنم. در خیابان رودکی، جلوی گل فروشی که گاهی از آن گل می خرم، گربه ای کوچک ایستاده است. با مکث و تردید به خیابان نگاه می کند، بعد انگار که بالاخره مهم ترین تصمیم زندگی اش را گرفته باشد، با سرعت به سمت آن طرف خیابان می دود. آن لحظه چه حسی دارد، نمی دانم ...
میدانی... دارم به این فکر میکنم که لذتِ صرف هم میتواند دل را بزند. شبیه سس خرسی. خوشمزه است ولی هیچ کس دلش نمیخواهد خالی بخورد. یا مثل نمک. حتی شاید خالی خالی خوردنشان ضرر هم داشته باشد. یا مثل نور خورشید. در سرما لذتبخش است و حتی لازم، ولی اگر کمی بیش از نیاز شد، آزاردهنده میشود. گاهی، شبی ...
Was it you, who left, or was it me? I don't know But you're not here... And if I refuse to believe the truth of this road, what is left for me to do...? ...
Nothing has changed I'm still the same old me With the same regrets I had at fifteen and I still long for every girl the world has ever known. ...
November 8, 2025 Dear Elizabeth, In response to your question, I must say: I am not hopeless. To be hopeless is to be nothing. Just sometimes I wish the world offered a secret refuge, just for a few minutes—to breathe, to smoke, to forget—and then to return, as if nothing had happened. Take Care, W ...