ما هنوز میانه ی یک فاجعه ایم ولی حسش نمی کنیم.چیزی به سرمان امده که در بهت و بی معنایی غرق شدیم.هر شب هم منتظرجنگیممن دست و دلم نمی رود آذوقه احتمالی جمع کنم.امروز روز سوم رمضان است.دیشب سحر موفق شدم بیدار شوم و دعای سحر را بخوانم.معده ام درد گرفته بود.چیزی نخوردم.رفتم یک قرص جویدنی معده خوردم و نش ...
من ِآشفته pinned «دیروز ص آمد اینجا.شوهر سابقش دارد زن می گیرد بچه ی پانزده ساله را برداشته برده زن را دیده .بعد هم توی همان شب دوتایی به بچه گفته اند که ما می خواهیم بچه دار شویم.بی شعوری ادم ها از حد گذشته است و بدتر اینکه دیگر هیچ کدام برایم عجیب نیست.عادت کرده ام که شوهر…» ...
دیروز ص آمد اینجا.شوهر سابقش دارد زن می گیرد بچه ی پانزده ساله را برداشته برده زن را دیده .بعد هم توی همان شب دوتایی به بچه گفته اند که ما می خواهیم بچه دار شویم.بی شعوری ادم ها از حد گذشته است و بدتر اینکه دیگر هیچ کدام برایم عجیب نیست.عادت کرده ام که شوهر سابق آن یکی دوستم اصلن نمی گذارد بچه مادرش ...
انگشت هام را نگاه می کنم موقع تایپ کردن.یاد نحوه ی فرودامدنشان روی کلاویه می آفتم.پیوند بین نوشتن و موسیقی شاید در انگشت هاست.«دست هایم را در باغچه می کارم.سبز خواهم شد میدانم.می دانم.»چه معنای عجیبی.به نظرم نوشتن از نواختن موسیقی سخت تر است.سینا خیلی بد کلاس است.یعنی برای رفتن به کلاس های متفرقه اد ...
مدت هاست صفحه ای را سیاه نکرده ام.آرزوهایم را از دست داده ام.این شروع روند پیری ست.بی آرزویی را می گویم.وقتی دیگر توی خیالت فکر نمی کنی که چه بشود خوشحال می شوی.وقتی دیگر برای رسیدن به هیچ چیزی تلاش زیادی نمی کنی.وقتی می دانی آینده ی زیادی در اختیارت نیست و تنها چیزی که در دستت است لحظه ی حال است.تو ...
هر وقت احساس ناامنی می کنم اشتباهات گذشته ام را تکرار میکنم.این را امشب فهمیدم.وقتی برای تسکین اضطراب زیاد خودم به کسی که باعث آزارم می شود پیام دادم.نتیجه اش تکرار درد قفسه ی سینه است فقط.درد آشنا حتا از خلا بی دردی امن تر است.ادم بی اشتباه هم ادم مرده است.والسلام. ...
شهر را نمی توانم تحمل کنم،خودم را بیشتر از شهردلم میخواهد فرار کنم.به یک جای امن،به یک ذره شادی در روزها.نت که قطع بود علی که همیشه مخالف این است که من «عشق ابدی»ببینم میگفت دلم میخواهد صدای اهنگ دوزاری اش را بشنوم.انگار یکم شادی تویش بود.بچه ام توی تاریکی و قطع ارتباط با دنیا دنبال همان یک ذره نور ...
یک مصاحبه دیدم از کسی که بیست سال پیش دوستش داشتم.حال عجیبی بود.هم خیلی غریبه بود و هم اشنا.مثلن نمی دانستم دوتا پسر کوچک دارد و اوقات فراغتش را دیگر با پسرهایش بازی میکند.خیلی سال بود که دیگر اصلن هیچ خبری ازش نداشتم.اما چیزهای غریبی را ازش میدانستم.مثلن وقتی سه تا کتاب مورد علاقه اش را گفت،اولیش ر ...
توی تاریخ شخصی هر ادمی بعضی شب ها تاثیرگذارتر است.مثل یلدا برای من..مثلن میتوانم بگویم یلدای هزار سال پیش در نهایت عاشقی بودم.یا وقتی میخواهم از جداییم حرف بزنم میگویم همه چیز از یلدای سه سال پیش شروع شد..اما یلدای امسال…با بچه ها امده ام کیش.تصمیم گرفته ام دنیا را سخت و جدی نگیرم.قلبم خالیست.دنیا خ ...
امسال مامان یک میز کرسی خریده از دیجی کالا،دور تا دورش را تشک انداخته و پر متکا و کوسن های نرم کرده،رویش هم لحاف دو نفره ی آبی تاچ انداخته به جای لحاف کرسی مخمل قرمز با توردوزی های سفید ،اما همین کرسی اسباب شادی همه مان می شود.هرکه پایش را میگذارد توی خانه خودش را سر میدهد زیر میز و گرما انقدر مایه ...