عرض سلام و خسته نباشید خدمت دوستان و یاران گرامی. آدرس وبلاگ جدید https://blonded.blogix.ir/ خدانگهدار. ...
عشق کتاب عزیزم، احساس میکنم راحتی ما توی فضای وبلاگ از زمانی شروع شد که شروع کردیم به نوشتن نامهها. اونجا بود که واقعا تونستم ببینمت. تونستم ببینم چقدر پاکی و چقدر شفافی و چجوری یه پسر ۱۴ ساله رو در آغوش گرفتی و نجاتش دادی. ما بزرگ شدیم، درخشش آدمها و خاموش شدنشون رو دیدیم، عاشق شدیم و خیالپرد ...
من قرار بود آخرِ سر با یه متن خداحافظی بیام اینجا و بگم بیان نجاتم داد و نمیدونم، هنوز ممکنه این متن رو بنویسم. ولی فعلا برای الان، همین رو بگم که تجربهی فوقالعادهای بود؛ اغراق نیست اگه بگم بیان و ارتباط با بزهس مسیر زندگی من و آدمی که هستم رو تغییر دادن و همهی اینا از اتفاق رندومی مثل چک کردن ...
نمیدانم چه مدت، همانجا پشت در، در هم آمیخته برجا ماندهایم. چرا باید بتوانیم زمان را حساب کنیم؟ چرا باید حساب دانست؟ زمان در ماست. ما در زمان هستیم. این شکوه را نباید با محاسبه آلود. [...] و سکون فقط با امواج بیصدای بوسهها و بوسهها و بوسههاست که میشکند. -شب یک شب دو، بهمن فرسی. ما بین کلمات ...
ممکن نیست یه روز بگذره و من به آدمی که میتونستم باشم فکر نکنم، اگه فقط یه جای دیگه به دنیا میاومدم. زندگیای که از من دزدیده شده و هیچوقت قرار نیست به دستم برسه. ...
خیلی سریع حرکت میکنم. درمورد خاطرهها صحبت کردیم؛ خاطرهها توی ذهنم خیلی رنگ و بوی شدیدتری میگیرن. رنگها جلوی چشمام ذوب میشن و فرکانس صداها تغییر میکنن. چندین سال توی اون خاطره میمونم و بعدش چند سال دیگه رو هم توی فضا سپری میکنم. معلق و دور از همه. به نظر ترسیده میآم و واقعا هم هستم. منظورم ...
زمانهای زیادی رو صرف فکر کردن به گذشته میکنم. توی ذهنم از هزار زاویه بررسیش میکنم، انگار خودم عشق کتاب نیستم. آسونه که زندگیت رو بدون هیچ غرور یا احساساتی بررسی کنی وقتی روی خودت اسم میذاری و از هویتت جداش کنی. چندین ساله که دارم همین کار رو میکنم و بعدش بر میگردم به اون لحظهها. دوباره و دوبا ...
«تو آدم خوبی هستی. من احتمالا آدم خوبی هستم. ما آدم خوبی هستیم و امید داریم. و این فعلا از همه چیزای دیگه تو این دنیای به این وحشتناکی ارزشمندتر و مهمتره.» به عنوان کسی که 90 درصد زندگیش رو با نگران بودن و تلاش برای پیشبینی تکتک اتفاقات بد زندگیش گذرونده، صحبت کردن از امید یه مقدار خندهدار ...
این سکوتی که این چندوقت دورم رو گرفته باعث شده خواسته یا ناخواسته به خیلی چیزا فکر کنم. انگار توی یه ساختمون 5 طبقه، متروکه و بزرگم و اون ساختمون زیر آب فرو رفته، همهچیز محوه و کسی صدات رو نمیشنوه. باز بودن بیان هم باعث شده برم و به قبلتر نگاه کنم، به زمانی که بچه بودم و خیلی با الانم تفاوت داشتم ...
ما تا همیشه جریان داریم. زیبای بوسیدنی من، اوقات زیادی میشه که به لحظههای مشخصی از زندگیم فکر میکنم و انقدر پررنگن که انگار دارم دوباره و دوباره اتفاق افتادنشون رو میبینم؛ میتونم توی دستام بگیرمشون، عطرشون رو بو کنم و توصیف تکتک لحظاتشون رو بنویسم. میدونی که این لحظات مثل دود سیگارن، میدرخ ...