"در کارگه کوزهگری رفتم دوش" دیشب به جهانِ هستی وارد شدم. "دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش" هر کسی یا مشغولِ خودش بود یا گهگاهی هم میخواست خبری از اسرار بگیره! "ناگه یک کوزه برآورد خروش" ناگهان یکی به خودش اومد و هُشیار شد: "کو کوزهخر و کوزهگر و کوزهفروش!" که کجاست اونی که من رو شکل داده و اونی ...
اُوِه عزیز؛ سلام.شاید با دیدن این نامه و باز کردنش بگویی که «این نامه رو کدوم احمقی اشتباهی انداخته داخل صندوقخانۀ من» اما این نامه برای تو نوشته شده است. راستش قبلاً هم گفته بودم که ممکن است روزی دلم برایت تنگ شود و امروز دقیقاً همان روز است.من از ایران دارم برایت نامه مینویسم. درست از کشورِ همان ...
فیلمی کوتاه در فضا پر شده است؛ مردی پشتِ در حرم حضرت معصومه ایستاده است و دوستانش را به حضرت زهرا قسم میدهد تا بیایند و آنجا را به «آتش» بکشند تا به حرم برسند.گروهی به این فرد حمله و متهمش کردهاند که میخواهد همان کاری را کند که اهالی سقیفه -بنا به اعتقاد شیعیان- با خانهٔ صدیقه طاهره کرده بودند.ب ...
چه خوبه که هنوز دوستانی هستند که وقتی به یادشونم، اونها هم به یادم هستند... ممنونم از پری نازنین که من رو به این بازی وبلاگی دعوت کرد و ممنونم از آقاگل که این بازی رو بنیان نهاد تا چنین بدانم که در یادها ماندهام ((: و خب من این نامه رو قبلاً نوشته بودم که در وبلاگ آقای نئوتد منتشر شده بود اما در و ...
دیشب وقتی تو اتاقم نشسته بودم، برق خانه برای چند ثانیه قطع شد و دوباره وصل شد. داشتم «بند محکومین» را میخواندم که دوباره قطع شد و این بار وصل نشد! بلند شدم تا از پنجرۀ اتاقم تیرِ چراغبرق را دید بزنم. میدانید چه دیدم؟ یکدنیا برف! سفیدیِ برفهای به زمین نشسته را میشد حتی در تاریکیِ تیرهای خاموش ب ...
وقتی پسربچهای بیش نبودم، مسئولیت خرید شیر با من بود. آنوقتها شیرهایِ پاکتی را بعدازظهرها بین مغازهها تقسیم میکردند و به هر نفر هم نهایتاً دو پاکت شیر بیشتر نمیدادند، و من هر روز بعدازظهر دوچرخۀ سبزرنگم را سوار میشدم و با مقدار پولی که مادرم دستم میداد میرفتم برایِ خرید شیر. خوشحال بودم از ...
آهای پسرِ جوانِ بیست و چند ساله؛ به تو حسودیم میشود!وقتی دخترت را بغل گرفتی تا از پنجرۀ اتوبوس بیرون را تماشا کند، مقداری رشک من را در آوردی. وقتی هم که با انگشتت اشاره کردی به لحظهای بیرون از اتوبوس و دخترت نگاهش را به آنجا چرخاند، بازهم حسودیم شد؛ ولی قابلتحمل بود. اما وقتی که دخترت گفت: «بابا ...
چرخوفلک قدیمی از کارافتاده، همیشه بالای تپۀ نزدیک آبشار بود. قرار هم نبود که جایی برود. آثار زنگزدگی رویش، مثل مویی سپید، نشان از عمر و تجربهاش بود. بالا و پایین رفتنش برای همیشه متوقف شده بود و در نقطهای ما بین بالا و پایین ثابت شده بود. شب و روزش فرقی نداشت وقتی ثابت و بیحرکت، خیره به گذر زما ...
لبهٔ راهپله شوخیای احمقانه کرد و همانطور که دراز کشیده بود خواست پاهایش را بیندازد لایِ پاهایم. اگر حواسم نبود با سر میافتادم پایین پلهها! اعصابم به هم ریخت از این شوخی خطرناک. برگشتم و با عصبانیت تمام داد زدم! بچه کُپْ کرد!! توقعش این بود که من بخندم. با دستم زدم به پاهایش. محکم خورد. با عصبان ...
خیلی موضوعات و خیلی از موارد هستند که قابلیت نوشته شدن را دارند و من نمینویسم. نه از روی بیحوصلگی و تنبلی. نمینویسم چون میخواهم حس آن لحظه را در اعماق وجودم نگه دارم. میخواهم در آن لحظه تا مرز فراموشی دنیا قدم بردارم. میخواهم مثل رازی باشد که در دهلیزِ قلبم دفنش میکنم و چند بیل خون رویش میری ...