«تنها در بینهایت» بارونی قهوه ای تیرم رو هول هولی پوشیدم و از خونه زدم بیرون،بارون میومد. سرم رو بالا گرفتم و قطره های بارون آروم صورتم رو خیس کردن،نفس عمیقی کشیدم و سرم رو پایین انداختم. نگاهم ب کفشام افتاد، اونا حتی مناسب این آب و هوا نبودن، دمپایی ابری با جوراب که الان کاملا خیس شده بود،اگر هر شر ...
یک چیزهایی از ماه قبل یادم میاد؛ نمیدونم شاید هم ماه قبلترش، تمام روزهای گذشته، که حس میکردم این من نیستم، حتی نمیدونم اون کسی که هست کیه؟ انگار تمام اتصالاتم به دنیایی که تعاریفش برام آشنا و نزدیک بود قطع شده و تنها چند نشانه کوچک مثل سوسوی چراغی دور از محلهای ناآشنا، دستهامو میگرفت و میگفت ...
تو آن فراموششدهای که وقت شنیدن موسیقی، قلبم را گرم میکنی. به وقت تماشای آسمان، وقتی دلش از هجوم جاده شکافته میشود. به وقت انتظار میان بخار چای و نگاه. به وقت تنهایی انگشتانم، به وقت شبهای خالی، به وقت پوچی لحظات... تو آن فراموششدهای... ای الههی ناز، این غم جانگداز ز خاطرم نرود با فرام ...
زندگی سلام! بیستم آذرِ پاییز قشنگم سلام! من اینجا، میان میلیاردها موجود زنده؛ آدمهایی که مثل مورچهها در تکاپوی یافتن آذوقهی زمستان، در هم میلولند و مورچههایی که در صفهای نامنظم خود، خرده نانی به دندان میبرند، میان حرکت سریع جنبندههایِ تنها کرهی میزبان زندهها، زندهام. صدایم همچون نجوای م ...
آذر، موهای قرمزش را شانه میکرد. انتهای گیسوی بلندش رسیده بود به آغوش البرز. و کودکان پاییز، سوار بر پیچ و تابِ موج سرخگون موهایش، دستهای کوچکشان را به گردن مادر آویخته بودند. و دهانهای گرسنه در طلب نوشیدن حیات، سینهی گرم و سرشاری را جستجو میکرد. دستم را گذاشته بودم روی شکم برآمدهام، تپشهای ...
برداشتی آزاد از فرمایش استاد آیتالله خامنهای در ترجمهی تفصیلی آیه الکرسی دومین آیه از مجموعهٔ سه آیه معروف به آیه الکرسی، در خصوص آزادی به خصوص آزادی عقیده و... ...
خانم چینی میز کناریام در کافه پشت سر هم به دوستش میگوید دو دو دو دو دو. احتمالا دو معنی بله و آره میدهد. اینکه میگویند در محیط زبان را یاد بگیرید یعنی همین. کم کم دارم چینی یاد میگیرم. ...
بیش از یک ماه از درگیری غزه میگذرد؛ جنایات عظیمی رخ میدهد و ما همچنان تماشاچی!اینکه هیچ کاری نمیکنیم، تماشاچی هستیم، حداقل دست به دعا و صدقه نمیشویم؛ این به... ...
«یکی توی 20 سالگی فارغ التحصیل میشه ، ولی پنج سال طول میکشه تا یه شغل مطمعن پیدا کنه. یکی توی 25 سالگی مدیرعامل میشه و توی 50 سالگی میمیره. درحالی که یکی دیگه توی 50 سالگی مدیرعامل میشه و 90 سال زندگی میکنه،یه نفر هنوز مجرده درحالی که یکی از دوستای مدرسش بابابزرگ شده. اوباما توی 55 سالگی بازنشسته شد ...
سلام صدای مرا از ادامهی زندگی میشنوید! از پاییز بیوفایی که به دو و با عجله میرود... با بارانهای نباریدهاش، با برگهای زردی که نمیدانم کجا ریخته که ندیدمش. و درخت خرمالویی که یادم نیست کجا دیده بودمش، لخت از برگ و سرشار از قلبهای نارنجی. دلم برای کلمات تنگ است. دلم برای بافهی دوست داشتنیا ...