لطفاً نظرتون بهم بگید من یه تا کانال کوچولو دارم یکیش هم روزمره هم نوشته های مفهومی البته خیلی کم و راحتم توش مثلا از یکی خالم بهم بخوره اونجا می‌نویسم. یکیش وایب عشقی عکس آماده رمنس و نوشته های کوتاه و جمله های کوتاه خودم. یکی هم خیلی خیلی کم جمعیت روزمره دوم هست و به ندرت می‌نویسم. حالا من دنبال ا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

پنج‌شنبه، ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴. به‌مناسبت روز معلم دعوتمان کرده بودند به باغ یکی از همکاران، که سمت دماوند بود. بسیار دور. پنجِ عصر با کسی جایی قرار داشتم و اینها تازه پنج قرار بود از آنجا راه بیفتند برگردند تهران. سرویس گرفته بودند که صبح باهم برویم و عصر باهم برگردیم. راستش حوصلهٔ جمع زنانه‌شان را ندا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

درود و صد درود، صد و دو و ششصد و پنجاه درود. پس از گذشت مدت‌های مدید آن هم به شدت شدید، طی حرکتی غافلگیرانه آمیخته با عناصر چریک‌گونه تنی چند از یاران گرد هم آمدیم و دیداری تازه کردیم. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بیشتر وقت‌ها احساس میکنم همه چیز خیلی خیلی از اون چیزی که باید دورتره از دستام خیلی دورتر. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

اینکه هر صبح، می‌توانی با نگاهی نو به آینه بنگری و بگویی: «امروز، من تابلویی خواهم کشید که حتی خداوند از دیدنش لبخند بزند!» حتی اگر تنها رنگِ در دسترسَت، خاکستریِ ابرها باشد، می‌توانی با آن، نقشِ بال‌های فرشته‌ها را بر دیوارِ قلب‌های شکسته بکشی… ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

نمی‌دونم چجوری بگم.... دیدی گاهی یه مشکلی داری آما بد ازش می‌گذری با تایمینگ ید واکنش بد و همچین چیزهایی. اون اتفاق می‌تونه ساده باشه اما شرایط دیگه ای که دست تو نیست مثل دست های محرک مار چند دست و پا تو رو می‌بلعه. حالا نگاه کن سال ها گذشته و میبینی احمق بودی. یه دوستی دارم میگه برای تصمیم های گذشت ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

زهرای بتبا سلام ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

  کاش جایی بودم که نوشتن شغل بود. می‌شد خزعبلاتی که ترشح می‌کنی را تبدیل به پولی کنی که باعث شود یکی جلویت پلو فسنجان بگذارد که کوفت کنی، یا نوش جان کنی، یا هر چه؛ برای آن یکی چه فرقی می‌کند تا وقتی بتوانی پولش را بدهی؟   ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

خیلی وقت بود دوست داشتم بابا رو سوپرایز کنم، واقعا سوپرایز کردن بابا خیلی کار سختیه، اولا از چیزهای خیلی محدودی خوشش میاد که نمیشه زیاد راحت حدس زد، ولی قبل از عید این شانس رو پیدا کردم که بفهمم از چی خوشش میاد، خیلی […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

هوا سنگین بود. آلودگی مثل پتوی خاکستری روی شهر پهن شده بود. بوق‌ها، صدای موتور، فریادها... همه چیز بی‌وقفه جاری بود . سامیار، با پیراهن اتو کشیده، کت خوش‌دوخت و کراواتی براق، قدم‌زنان از ساختمان اداری بیرون آمد. بوی ادکلنش پشت سرش می‌ماند. ته‌ریش مرتب، کیف سامسونت چرمی در دست... ظاهرش داد می‌زد از ط ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید