اشک هایشان بر گونه ها غلتان شد. یکی سر به زیر انداخت یکی رو سوی آسمان کرد. اما هدف هر دو پنهان کردن اشک ها و فرو خوردن بغض ها بود. تفنگش روی شانه جابجا شد. بوسه ای روی پیشانی یادگار ماند. دخترکش جلوی پایش زانو زد و بندهای پوتین هایش را محکم تر بست وداع شکل گرفت. گروهان سربازها حرکت کرد. به همرزم ...
طبق تقویم شمسی من در سوم فصل سال، در سوم ماه این فصل و هفته سوم این ماه و سومین روز هفته به دنیا اومدم. تازه اون لحظه ای هم که تصمیم گرفتم به دنیا بیام ساعت 3 صبح بوده. دوتا داداش دارم که با خودم میشیم سه تا بچه. دوتا رفیق دارم که با خودم اکیپمون میشه سه نفره. وقتی خونمون ساخته شد سومین اتاقش مال من ...
به داداشم گفتم یکی برای من شاخ شده عصابم خورده گفت: شماره کارت اونیکه تونسته جلوی تو شاخ بشه رو بده من :/ آخه داداش محترم! من تو رو نفرستادم شیتوریو شیتوکای که کمربند قهوه ای بگیری و از بقیه طرفداری کنی☹️😂 ...
امشب باز اون فکر اومد سراغم… دربارهی اون دختری که هیچوقت اسمش کامل گفته نشد. یه بار فقط شنیدم کسی گفت "یه روزی می فهمی کیه… ولی نه وقتی که انتظارشو داری." آروم حرف می زد، ولی وقتی حرف می زد، انگار فضا مکث میکرد. با صدایی که نه بلند بود، نه خشن… یه جوری که دلت می خواست بیشتر بشنوی. می گن چش ...
به وقت جلسه ی دفاع دکتراامروز سه شنبه، ۱۳ می ۲۰۲۵، و به تاریخ ایران، ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۴، در ساعت ۱۰ صبح به وقت راچستر و ۵:۳۰ عصر به وقت ایران من از رساله ی دکترام با موفقیت دفاع کردمامروز به جرات یکی از مهم ترین و بهترین روزهای زندگیم در آمریکا شد! خداروشکر میکنم بابت این چند سال حضورم در اینجا، بابت ...
وقتی بیشتر از هر آدمی خودخواه به نظر میام، میتونم تا صد سال تنهایی زندگی کنم. ولی این تنهایی، صد سال سیاهه. هر لحظهاش سیاهه. از خودم که فاصله میگیرم، میبینم میتونم بیشتر از صد سال توی این نکبت دووم بیارم... اما آدم که همیشه بیشتر از هر آدمی خودخواه نیست. یههو یکی سر راهت سبز میشه، بعد میفهم ...
نمی دونم چرا از وقتی شروع مردم غذای سالم مصرف کنم. سیر نمی شم 😂 تا الان یکی دوتا ساندویج خوردم مامان میگه من نمی دونم چرا تو بادمجون سرخ می کنی کم میشه 😂 واقعا نمی دونه :) من نصفش حین سرخ کردن همونجا کنار گازمی خورم ولی سالم خوری اینطوریه نصف خوشمزه هارو نمی تونی مصرف کنی حالا من ترشی ها، ماست، حتی ...
کم دارم چمدون سفر رو میبندم. مثل همیشه برای انتخاب لباسها دارم وسواس به خرج میدم. لباسهای انتخابی رو میپوشم، ستهای متفاوت میکنم و از مامان و خواهرم میخوام نظر بدن. برای دیدنش هیجان دارم. امروز صبح که بیدار شدم پیام دادم که خواب بدی دیدم و هی گم میشدم. نمیدونم چرا توی خوابام هی گم میشم. گفت: ...
برگشتم شهرمون .از سختی دیروز و اتفاقاتی که گذشت و مخصوصا اون پزشک متخصص رفرنس مشهور که ۴نفر رو باهم تو اتاق پذیرش میکرد و اصول اولیه حقوق بیمار رو زیر پا میزاشت بعد ادعای قانون و ..... بی خیال بزار ثبتش نکنم در یک کلام چنان انرژی از من گرفت که مغزم ارور میزنه. خیلی خسته ام( یک من رفتم صد من برگشتم ...
این خیلی حس بدیه. اینکه حس میکنی یکی ازت خوشش میاد بعد بشدت تو رفتارش نشون میده و بعد بهت بگه اشتباه میکنی. این باعث میشه به ذهن خودت شک کنی. و دیگه اگه این حس اومد سراغت یه خودت بگی نه من دارم اشتباه میکنم. و امیدوارم راحب آدمی که شما دوستش دارید براتون پیش نیاد. ...