دوم دبیرستان که بودم یه معلم فیزیک داشتیم که خیلی اهل تکنولوژی بود. یادمه اون زمان که همه پوشه و کتاب و این چیزا میاوردن سر کلاس، اون تبلت داشت و از روی تبلت درس میداد! وقتی فهمید منم برنامهنویسی کار میکنم و دستی توی کامپیوتر دارم خیلی از من خوشش اومد و برای همین توی گروههای فیزیک هم منو دعوت میکر ...
آرام باشمهم نیست اگر لحظه ایکلمه ای را فراموش کردییا اسمی رایا تاریخی رایا حرفی راآرام باید بودآرامو به رنگ آبیلحظه ها بی باکندو پر ترس تا اوج فردا در پروازمهم نیست اگر دندانت افتادهمهم نیست اگر لبهایت خشک استیا چانه ات جذاب نیستمهم نیستتو تنها بخندبر هر کسی که میگوید زیبا نیستیآرام باید بودآرام قهو ...
بیاآغوش حرفهایمهمیشه به رویت باز استبیاهمان گنجشک دیروزکه به انگشت نشانش میدادیاز سر لانه پریدبیاکه به اندازه دوست داشتنتبا توحرف دارمآری تو بیارفته بودی دیروزبی خبراز سر خوابی در کرد پریدمپالتویت نبودرد عطرت پیدا بودراستی دیشبسر سفرهدر فکر چه بودی ؟به گل ها خیره نشوبه من خیره بشوچشم هایت برای من اس ...
مهربان بودن و مودب بودن از آن دست توصیههای همیشگی پدر و مادرها بوده و پیامهای کلی موجود در متن اصلی کتابهای مقدس و فیلمها و رمانهای زیادی هم این موضوع را تصدیق میکند که هر چقدر یک فرد پرهیزکار باشه و یا مهربان و مودب باشه، آدم خوب و بهتریه. این چیزی بود که در کتابهای درسی، فیلمهای دوران کود ...
قصهٔ غصهآمیز که مینویسی، گوشهٔ جگر کدام شفیق خواهد پیچید؟ سراغ بیبدیلترین قصههای عالم را باید از زنانِ این دیار گرفت؛ از همین زن که نمیتواند شهادت تنها فرزندش را براساس واقعیت روایت کند. برای همین، دست به دامن قصه میشود: ماهی او را خورد. لب به ماهی نزدهام. باید زن باشی... باید مادر باشی... ...
دلگرفتگیهای پاییز هیچوقت داد نمیزنند؛ آرام، آهسته، از لابهلای رنگها سر میکشند و مینشینند روی شانهات . آدم حس میکند چیزی کم است، اما نمیفهمد چه . انگار دل میخواهد چند لحظه به خودش پناه ببرد و از هیاهوی روزمرگی دور بماند . گاهی بهترین کاری که میتوان کرد این است که کنار این دلِ بیدلیل بنش ...
ازون روز میبینه ناراحتم از دستش، میفهمه ... دریغ از یک کلمه بجهت از دل در آوردن... احتمالا از بس بی مُزد و زحمت آشتی کردم، عادت کرده... منتظره خودم بیخیال بشم و برگردم این عادت از بین میره ، براش از بین میبرمش. . . دیوار به دیوار خونمون جلسه جشن مولودی بود، نرفتم مولودی رفتنم دل ِ خوش میخواد. صدا ...
چشمام یه جوری درد می کنه که قابل تصور نیست دوس دارم با یه پارچه مشکی ببندم... کارگاه خیلی کارداریم.. فی الحال وقت درد اومدن نبود چشم قشنگ من.. اشک مصنوعی بریزم امیدوارم بهتر بشه. ...
۱- یک روز در هفته مدرسه میرم و همون یک روز رو زنگ هنر دارم. با سه تا کلاس دارم که یک سوم و دو تا پنجم هستن و واقعا به این نتیجه رسیدم که دانشآموزای کلاس سوم و چهارم بهترین دانشآموزان به لحاظ کنترل و مدیریت کردن هستن (حداقل برای خودم) و بهترین پایه برای من فکر میکنم همون پایه چهارم باشه. جایی که ...
فکر می کنم تمام خستگی های این مدت تبدیل شده بود به یک ماده مرموز که نفوذ کرده بود توی سرم و با افزایش حجم جمجمه تمام تلاشش را می کرد که چنان انفجار تر و تمیز و درست و درمانی به پا کند که در ان کورتکس هزارپاره، مخچه مفقود، پیشانی و پس سری کشک و پشم و آهیانه نیست و نابود شود.انگار مغزم نبدیل شده بود ب ...