برای صبحونه، رفته بودم نون بربری بگیرم. ساعت ۶:۴۰ بود و نون اولین تنور بهم رسید. وقتی که میخواستم کارت بانکیمو بدم تا دوتا نونکنجدی و یه نایلون رو حساب کنه، همین که دستمو داشتم میآوردم بالا درد عجیبی پایین کتفم پیچید. یه لحظه بیحرکت وایستادم. حین مقاومت برای اینکه از درد فریاد نکشم، با […] ...
ادامه قسمت قبل : شخصیت ما روی کاناپه بیهوش افتاده و رفیقش به دنبال دکتر رفته است .در این فاصله خوب است شما را با شخصیت بیشتر آشنا کنم ... شخصیت ما فقیر و بیاستعداد است ، نه آنکه خانه نداشته باشد یا جایی نباشد که از آن پول بخورد ، پدر و مادری بازنشسته دارد که ماهی یک بار برایش پول میفرستند . و همچن ...
داستانهای موازی بخشِ بزرگی از خیانتِ فرهادی به سینمای ایران است. اصغر فرهادی که در این اثرِ معلومالحال جذابیتهای جنسی را به بهانهی نوستالژیها و صداگذاری در پُشتِ صحنهی پروژهای، مکمل فیلمنامهی خود کرده اکنون باید پاسخگوی دوربین رو دستِ همواره بیمعنای خود باشد. موسیقی در پردهی نخست فیلمنامه، ...
اخیراً میل عجیبی پیدا کردم به رفتن سراغ گیم یا شطرنج. و اگه بخوام با خودم صادق باشم، این اصلاً نشونهی خوبی نیست. معمولاً وقتهایی که حالم خوب نیست و اتفاقاتی داره در سطح ناخودآگاهم میافته و ازشون خبر ندارم، این میل سراغم میاد. اینطور وقتها کلاً دوتا راه بیشتر ندارم. یا باید با رفتن […] ...
حوالی غروب بود ، شخصیت ما کاپشن مشکی کهنه اش را پوشید و به راه افتاد . قد متوسط ، چارشانه و با چشم و ابرویی مشکی . در عمق چشمانش اندوهی نشسته بود و به او چهره ای گرفته و عبوس میداد ، جذاب نبود اما به واسطه این غم مرموز و مشکوک به نظر میرسید. کوچه تاریک پشت خانه را گرفت و تا در خانه رفیق سابقش ، آ ...
رخ نیلو به کارگردانی جلال اشکذری نهایتِ بیمغزیِ یک فیلم در سینمای ایران است. در ابتدا باید به این نکته اشاره کنم که فلشبک برای تعریفِ چراییِ قصّه در فیلمنامه نیست بلکه از فلشبک تنها هنگامی باید استفاده شود که چگونگیِ حالِ فیلمنامه به گذشتهی کاراکترها ارتباط داشته باشد. ارتباط نیلو، نیلوفر کوخانی ...
۱۳ سپتامبر روز برنامه نویس، مبارک 🌹 برنامه نویس ها معمار جهان آینده هستند. ...
مینیونها و هیولاها ساختهی پییر کافین محصولی حاصلِ تعامل با نوستالژیهای سینما و سرگذشتِ سیاست در آن است. این پویانمایی شکلِ چندوجهیِ خود را از ریختنِ قیمهها در ماست، گرفته. مینیونها چه ربطی به عصرِ مدرن یا سرقتِ بزرگ دارند؟. ما تکاملِ زمانیِ بیزبانهایی را میبینیم که خاصّیتشان بادکردنِ سیاست ...
-اینجا همون جاییه که گفتم ، بام شهر ، از اینجا انگار کل دنیا معلومه -تعریفشو زیاد میکردی -قبلنا هر شب میومدم اینجا ، اونموقع هنوز سیگارو ترک نکرده بودم ، هر شب میومدم و از اینجا نگاه میکردم و سیگار میکشیدم - چه با حال ، غمگین بودی لابد ...-آره خب غمیگن بودم -واسه چی ؟ -دختر حوالی غروب -یعنی چی ؟ ...
-یه زمان ، یه دختر کابوی، تو ده ما زندگی میکرد ... اون عاشق مردای کوتوله بود ، همیشه پشت اسبش یه کوتوله میشست و با دختر میرفتن و تا یه هفته تو جنگلا میگشتن ؛ دختر قوی و زیبایی بود ... مو های آلبالویی داشت ، چکمه ی بلند چرمی میپوشید ، یه تبر خاکستری هم به پشت اسبش میبست ... یه روز کوتوله با اسب برگشت ...