دربارهٔ ترانه علیدوستی۱- خیلی جاها میتونیم موافق/مخالف افراد باشیم ولی جایی سیلی میخوری که میفهمی از جامعهات فرسنگها عقبتری و دغدغههات یه طوری پرته که انگاری از مشرق میگن تو از مغرب. چه سینما باشه چه دستگاه چه هر جا.۲- محدود کردن اتفاقات به یک قشر خاص (زنان، جوانان، غیرمذهبیها و...) رو نمی ...
امروز خیلی خوشحالم. فقط یه ذره بیشتر خودمو ابراز میکنم و از اینکه وقتی چ نگران چیزی هست، نیازمو ابراز کنم نمیترسم. اوایل بخاطر یه مسئله پزشکی یه سری ترجیحات غذایی داشتم که چ هم عاشق این بود بگه بابونه این و نمیخوره و بره واسم چیزی که میخوام و اماده کنه. یا چیزی که دوست داشتم برداره بگه بابونه فقط ای ...
شمعِ امشب رو با آرزوی چهار نفریمون فوت کردیم.. امیدوارم این جمعی که حتی لحظه ای اندک خنده روی لبانم مینشانند به هر چی که تو دلشونه برسن و خوشبختیشون رو ببینم و همه.. گفته اند امشب دعای ما اجابت میشود من دعا کردم که در دل ها نباشد حسرتی.. ... بمونه به یادگار از شیفت شبی که گذشت..شیرین گذشت.. ...
در طنینِ زنگهای سالِ نو... آنگاه که زنگها در سکوتِ نقرهایِ شب، پایانِ فصلی و آغازِ فصلی دیگر را بشارت میدهند، دعای من از میانِ شاخسارانِ کاج و دانههای رقصانِ برف به سوی تو پرواز میکند. آرزو میکنم در سالِ پیشِ رو، ساعتهایت نه با ثانیهها، که با «شادیهای بیوقفه» و «سرورِ جاودانه» شمارش شوند ...
از بعد امتحان یه نوبت با پزشک صحبت کردم و بعد از اون مودم به طرز عجیبی افت کرد بخاطر همین یه داروی جدید نوشت و امروز اولین نوبت سیتالوپرام رو هم استفاده کردم. گفت اتاق رو هم جابهجا نکن! تا ببینم چه میشود... امروز چهارمین روزی بود که از درسخوندن خبری نبود. واقعا یه عده چجوری میتونن اینشکلی زندگی کن ...
Dear diary, it's been years that I've realized that I'm a wishless person. How ever I am indeed an ambitious person but I have no wishes, because I believe giving these current circumstances nothing above extraordinary is ought to happen so I don't sugar coat things and keep my hopes up for unrealis ...
به یادگار برای تو... در این روزهای کوتاهِ دیماه، که خورشید چون جرقهای زرین در میان دو شبِ بلند آویخته است، به تو فکر میکنم. بیرون از اینجا، رودخانه در زیر تورِ سیاه و ظریف شاخههای عریان، به خوابی سپید فرورفته و دنیا به آرامشی کلاسیک پناه برده است. محبوبم، بگذار برف ببارد و دنیا را چون کیکی خامه ...
این مغازه خیاطی که برای دوختن لباس خودم و حلوا انتخاب کرده بودم در یک لوکیشن مزخرفی است که هم همیشه ترافیک است و هم خیلی از من دور است.بنابراین امروز که در یک اقدام عجیب که مغزم خیلی زود من را بیدار کرد فهمیدم کاسه ای زیر نیم کاسه است و می خواهد من را بفرستد دنبال لباس هایمان.از آنجاییکه من خیلی عا ...
ژانویه روزها کوتاهند و خورشید، چونان جرقهای کمفروغ در میانِ دو تیرگیِ شب آویخته است. ردّپاهای برفی و سنگین بر کفِ اتاق نقش میبندند، و پالتوهای پشمی، پشتهپشته در کنارِ در روی هم میلغزند. رودخانه، گویی در خوابی سپید یخ بسته است و در زیرِ تورِ سیاه و ظریفِ شاخساران، آرام گرفته. آسمان کوتاه است و ب ...
روزِ عید در سپیدهدمِ عید، برف نرم و ضخیم و سیمین بر زمین نشسته بود؛ اما بابانوئل، در سکوتِ شب به دیدارِ ما آمده بود. او جورابِ کوچکِ مرا پر کرده بود؛ میدانستم که فراموشم نمیکند. آه، سپاسگزارم بابانوئلِ مهربان؛ شاید روزی تو را به چشم ببینم. تو همیشه با من چنین رئوف بودهای؛ وقتی روزِ عید فرا میرس ...