بیان خلوت شده، ولی این مدلیش رو هم دوست دارم. دست و دلم نمیره تلگرام رو باز کنم. چند روز یک بار یه سری میزنم و به جز پیامهای ضروری (که معمولا هم خبری ازشون نیست)، باقی چیزها رو باز هم نمیکنم. تو خیلی اوقات از روز، حوصله حرف زدن با آدمهای عادی بیرون رو هم خیلی ندارم. خونه بالاخره شکل اسبابکشی ...
سلام. خب من یه مشکلی با وبلاگم دارم که نخواستم بی هوا دستکاریش کنم. اول اینکه قالب وبلاگم قالب ستون هست از مخزن خود بیان عکسش این پایین هست. تغییری توش ندادم جز یکم عرضش را بیشتر کردم و یکم فونتش بزرگ تر کردم بهتر دیده بشه حالا مشکلم چیه؟ مشکلم اینه که وبلاگم وقتی کامنت می ذارن عکس اون صاحب وبلاگ نش ...
اولین کاری که تو خونهی لیلی سالها پیش انجام دادم این بود که روی تراس رو سقف زدم، دورش رو هم شیشه زدم و بخشی از اون رو تبدیل کردم به جکوزی، بخشی هم تبدیل کردم به کتابخونه و محل کار، به نظرم فضای باحالی […] ...
درسم خوب بود. به غیر از ریاضی، تقریباً همیشه درسم خوب بود. اما هیچ وقت نمیخواستم به هر قیمتی نمره بالا بگیرم. سال دوم دبیرستان، پایین برگه ریاضی، که بعداً فهمیدم -3- شدهام، شبیه مجیدِ «قصههای مجید» که برای معلم ریاضیشان پایین برگه شعر مینوشت و البته من در آن زمان نمیدانستم شبیه مجید است، برای ...
roses are RED violets are BLUE ...
*دکتر میپرسد دقیقا کجا؟ با دست نشون بده. دست میگذارم روی قلبم. اینجا. میگوید گفتی معدهت که! گفته بودم معدهام و اشتباهی دست گذاشته بودم روی قلبم. شاید هم اشتباه نبود، قلبم بود که داشت اینطور عذابم میداد. دکتر گفت بین قفسه سینهت؟ سر تکان دادم. گنجشک کوچک ذبحشدهای بود بین قفسه سینهام که نفس ...
نه، بهتره نگیم ختم؛ این پایان کسی نیست.اونها به شکل خاطره و تأثیراتشون در ما ادامه دارن.پس این یادبودیست، برای بخشی از خود ما؛ که تا دیروز کالبدی جدا از ما داشت.برای همین لطفاً اون صندلیها رو به یادشون خالی بگذارید...(«مسافران» از استاد بهرام بیضایی)(@mahdyartian) ...
این روزها دائما در سفرم بین گذشته،اکنون، حال و آینده. دائما رشته افکارم تسبیح احساساتم را پاره میکنه. نمی دونم شاید اگر تولدی دیگه بود کار به اینجا نمی رسوندم که چنین دست و پا زدنی ببینم. به قول وبلاگ ناردیس زندگی پاره خطی است بین دو پاره خط تولد و مرگ. اگر خوشی ها ابدی نیستند، مصیبت ها هم پایداری ...
می خوابم و بزور کسی مرا از خواب شیرین ام بدر می آورد. روی دفتر حساب شمارهٔ ۲۲ خطخط کاری شده بود، انگاری که روی آن شماره، برای کسی نقشه ای کشیده بودند و ناخوداگاهی شان با خودکار، به این ور و آن ور می رفته بوده و سیاه کاری کرده بوده. به ژرفائي در خیال خود اش گفتم «خوش تان می آید؟!» «هان؟!.. از چی» ب ...
مرده ایم هرروز و بیدار ایم و خاموش ایم و در خواب ایم بدست کپه ئی از کشت کاران در گل ایم. لا بلائي در میان ریشه های استخوان خوار درختان ایم. خزه شاید پوشیده مان باشد، کاندر آن آبِ لجنِ مرداب گندیده، خرید آریم شاید، می فروش ایم یا که فلس ماهیِ دریائي بازار را، چون میّت پوسیده یا چون اشک شوریده از چشما ...