این روزا بیشتر به پرستاری از مادر و انجامِ کارای خونه میگذره؛ واقعاً خونهداری خیلی سخته و درک نمیکنم چرا یه عده اصرار دارن کمارزش جلوه بدن. حالا از اون که بگذریم، گهگاه فرصتی دست بده اینجاها رو هم نگاهی میاندازم؛ این طرفی، اون طرفی، بیطرفی، هر طرفی. البته خیلی حرفی به ذهنم نمیرسه، ولی کامنتی ...
تصویر هوایی از آمادهسازی قبور دانشآموزان شهید مینابی ...
تمام چیزهایی که به زور من رو به زندگی وصل کرده بودن رو مجبور شدم رها کنم. حالا دیگه نمیدونم چیکار کنم. وقتی وسط خیابونی که از خاک و شیشه فرش شده بود، ایستاده بودم و داشتم گریه میکردم، نورا از پشت گوشی میگفت: «نگران نباش، همین الان اسم کتاب تستهات رو بگو برم برات بخرم، وقتی رسیدی هم میریم کتاب ...
اسفند شد و از مهر چیزی ننوشتم. یادم است که روزگاری دوست داشتم هر ماه حداقل یک یادداشت بنویسم. پر شدن آن ستون آرشیو را که ماههای عمرم را میشمرد، دوست داشتم. هنوز هم خوشم میاید ازش. اما دیگر ترتیبش را بهم زدهام. حالا جنگ شده است دوست عزیزم. دنیای دیگری داشتم کاملا سالها و حالا که مینویسم یک جایی لا ...
بار اوله که هیچ پیشنویسی توی پنلم ندارم. همه مقالههایی که فکر میکردم یه روز قراره اینجا منتشر کنم رو گذاشتم توی ورد بمونه. به این فکر نکردم که سیزدهم بیام و یکی از پستهامو تکمیل کنم و منتشرش کنم تا به تاریخ بیانی بشه چهاردهم و که با چهارِ ۴۰۴ یکان همگی ۴ باشه. نمیدونم پونزدهمی که میگن قراره ...
ما هم رو ندیدیم :) با این حال دوستان خوبی پیدا کردم و خوشحالم توی این مدت دوست دارم نظرتونو بهم بگین راجب اینجا، من *_* و از اونجایی که اقای سهو یه پست برای نوشتن ما گذاشتن منم دوست دارم اینکارو کنم یه یادگاری هم برام بزارین :>>> ...
رسانهای که به صورت پیشفرض برای همه قرار داده شده است و زمنیهای مناسب برای کنشگری تبیینی فراهم کرده است که در زمان حیرت اتفاقا کارآمدتر است. ...
نمیدونم چطوری رفتم به دیوار داخلی چسبیدم... رسما آواره شدم تمام کتابهام بالا موند تمام زار و زندگیم بالا موند... ...
من با یکی از کاربرا توی ویرگول صحبت کردم کامنتای دو طرف رو میذارم بی طرفانه نظرتون رو بگید در این باره :تهمتن : من واقعا نمیخوام بحث کنم یه سوال دارم اگر دوست داشتید جواب بدید :چطور در روز روشن که به عینه دیشبش ساعت صفر جنگ اعلام شده بود از خالی شدن سفارت خونه ها تا کلیر شدن آسمون اسرائیل و لغو سفر ...
دیروز عاشق بودم امروز هم عاشقم دیروز زندگی کردم اما امروز، باید همان دیروز آن باد از سرما افتادهی بهاری نوازش را کنار گذاشته و هلم میداد، پیش از آنکه انگشت دست چپم را بگیرد و با خود ببرد... از کنار پرتگاه گذشتم مماس و آرام نه برای اینکه نیفتم برای اینکه زمان داشته باشم زمانی برای مردن دور میشدم و ...