دل کندن از بیان مثل جدا شدن گوشت از استخوونمه. دردناکه و این غیرقابل انکاره. اما میدونم که آوردههام رو از بیان گرفتم و بابتش از بیان و همه شما ممنونم. فکر کردم و دیدم مسیری که چهار، پنج سال پیش درش قدم گذاشتیم، هنوز ادامه داره. و من امیدوارم این فقط وسیله باشه عوض میشه. دلم برای همه شماهایی که هی ...
کاش میشد به جای نوشتن صدام رو باقی بذارم و در اون صدا فقط بابتش گریه کنم ...
مدتیه که میخواستم یک یادآوری توی تلگرام بنویسم، ولی انگار شانسکی، اینجا جای بهتریه. خب راستش نمیدونم اما یک چیزی رو به شکل خفیف و ریزی تهِ تهِ دلم احساس میکنم که نه میدونم چی میشه و نه میخوام که کاری براش انجام بدم. پس این رو میذارم اینجا که اگر یک روزی، یک جایی، یهویی یا بعد از کلی سال اتفاق ...
از سر شب دارم با خودم کلنجار میرم. برای خوابیدن، برای آسونترین راه فراری که بلدم. اما کار نمیکنه. هزاران بار گوشی رو خاموش و از خودم دور کردم ولی بازهم به خودم میام که دارم پنل بیان رو رفرش میکنم. تلگرامی نوشتن بدجور بدعادتم کرده. ایدههام از متن و نوشته و یک موضوعی که بشه در چند بند ادامهش داد ...
"هیچ چیز مثل قبل نمیشه.." به مامان گفتم. دیشب، وقتی روی مبل، خیره به تلویزیون دراز کشیده بودم. شب قبلش مامان بزرگ روی مبل تکنفره نشسته بود و من روی زمین به پاهاش تکیه کرده بودم. از بالای سرم دستام رو دید و پرسید:«آیسان تو ناخن میخوری؟». چیزی نگفتم. من دیگه ۱۸ سالم نمیشه. احمقانهست که چقدر..از ای ...
نمیدونم وبلاگ و بیان انقدری به زندگی برگشته که صفحه چت سوم رو افتتاح کنم یا نه. چت؟ آزاد!=) و مروری برا چت های گذشتگان و بازماندگان: صفحه چت یک صفحه چت دو ...
جملات هر بند را پشت سرهم و بیمکث بخوانید اما لطفا تصور کنید بعد از اتمام هر بند، راوی در حال نفس گرفتن است. هر چقدر پایینتر بروید سرعت متن و آشفتگی آن بیشتر میشود. ممنون از صبوری شما. ------------------- نمیدونم از چی، اما میدونم که میخوام بنویسم. حتی با نوشتن چند خط کوتاه دستم میگیره، عقب ...
هنوزم اولین باری که دیدمت رو به خوبی یادمه. مهم نیست چقدر بگذره، هیچ وقت برقی که تو اون چشم ها دیدم رو فراموش نمیکنم. در اون لحظه چیزی در تیله های سیاهت درخشید که تا ابد من رو بندهٔ نور کرد. منِ شب زدهٔ خوگرفته با تاریکی، نمیدونستم چه چیزی در انتهای این نور به دنبالمه. هیچ کس قبل تو با دیدن این ...
تو راهروی ساکت و خلوت خوابگاه قدیمی و فرسوده ته جنگل قدم برمیدارم. فرش قرمز کهنه رنگی سرتاسر راهرو رو پوشونده. صدای برخود کفش هام با کف چوبی و لرزون زمین تو کل راهرو میپیچه. به دنبال اتاقت می گردم، تصورت میکنم، تصورت میکنم که منتظرمی، در حالی که دستت رو روی پاهات گذاشتی و لحظه ها رو با عقربه ثانیه ...
وقت هایی که کوچیک تر بودم و مریض میشدم، تجویز دکتر هر چیزی که بود، مامان کنارم بود. اگر قرار بود آمپول بزنم مامان دستم رو میگرفت، اگر سرم داشتم کنار تختم میموند، اگر باید آزمایش میدادم، مامان کنار صندلی بود و میگفت:”اونو نگاه نکن منو ببین”. با خودم فکر میکنم درسته که همیشه بود، اما حضورش تاثیر ...