سلام دوستان. امیدوارم خوب باشید. یک سری ها به من و نوشته هام لطف داشتن و خواستن اگر بیان قطع شد چنلی چیزی داشته باشن. من الان نمیتونم به تلگرام وصل شم که چنل موقت الان بزنم. لاکن ایدی تلگرامم رو اینجا میزارم اگر از جنگ زنده بیرون اومدیم بهم پیام بدین وبلاگ بعدی رو تو وردپرس که ساختم بتونیم هم رو پی ...
جنگ شد عزیزم، دقیقا زمانی که راننده اسنپ از مرگ پسر عمه ی مهندسش که دختر چهارساله داشت صحبت کرد. دقیقا وقتی گفت پسرم را دوستش که یگان ویژه بود نجات داد. به محضی که گفت مراقب خودت باش و به او گفتم صبوری کن، جنگ شد. موج اول و دوم انفجار را یادم است، از پله های دانشکده بالا میرفتم و مرد با سایتیشن بالا ...
کاش میشد همه مان، باهم، برویم یک جای دیگر. ما انقدر ارزوی از دست رفته داریم که حقمان است برایمان دنیاهای مستقلانه بسازند و بگویند بفرمایید! بروید داخل و ان چیزهایی که برای زندگی ناکرده تدارک دیده بودید را پخش کنید هرجایی که میخواهید.کاش میشد همه مان، باهم، برویم یک ساحل بزرگ افتاب گرفته. برویم در غ ...
چند روزی است که هم را ندیده ایم عزیزم.اخرین بار را خاطرت هست؟ در روبرو، شعبه تجریش نشسته بودیم، باران میبارید و از کردان برگشته بودیم.در طول مسیر در اغوشم دراز کشیده بودی و هر از چندی که ماشین تکان میخورد سر تو را بین دست هایم میگرفتم تا از خواب نپری. میپریدی و میپرسیدی اذیت نیستی؟ میگفتم نه، جانم. ...
دیروز عصر باد شدیدی می امد و من داشتم به این فکر میکردم که فاصله رویال تا دومان را چطور طی کنم که بهم ریختگی موهایم به نظرت مضحک نرسد. وقتی امدی به این فکر کردم که چه دغدغه مسخره ای داشتم، در نظر تو همه چیز زیبا و به اندازه بود و من این را از نگاهت، بعد از اغوش طولانی مدتمان فهمیدم. دیالوگ همیشگی ب ...
داشتم برایت پشت تلفن میگفتم که چه اتفاقاتی در طول روز افتاده بود.تو گفتی چطور انقدر حس میکنی و انقدر اتفاقات برات میفته، ما دیشب در خصوص این ماجرا ها صحبت کرده بودیم و تو امروز دقیقا همچین صحبتی رو با پارمیس داشتی.گفتم نمیدونم. گفتی این شگفتیه! این استعداده! گفتم نمیدونم.عزیزم، اصلا دوست ندارم که ...
امشب، با پدرم به تمام خانه هایی که از زمان مهاجرتشان به آبادان در ان زندگی کرده بودند سر زدیم. در بیشترشان من خاطره ای داشتم که میتوانستم به یاد بیاورم. حجم چیزهایی که در گذشته گسترده شده بود باعث میشد در صندلی ماشین فرو بروم و نفس هایم سنگین شود؛ چیزی که فقط در کتاب ها خوانده بودم.از یک ساعت پیش تا ...
گیتی. اسم او گیتی بود، یا حداقل چیزی که میدانستم در بچگی ام به گوشم خورده و با ان او را خطاب میکردند.بهمن دو سال پیش که مادرم را بعد از ۲۰ سال دیدم، تا به امروز، بیشتر به یاد گیتی می افتم. گه گاهی که صحبتش پیش می اید میگویند که این گودی و کبودی زیر چشم هایم به او رفته است. به مادربزرگ مادری ام. همی ...
در کافه نشسته بودم و رادیو دیو پخش میشد. قسمتی از خوانش کتاب روی قطعه ای از موسیقی که حالا هیچکدامشان را یادم نیست، جاری بود. همانجا فهمیدم که باید این را بخوانم. باید میفهمیدم که پرتغال، کجاست.در کتابفروشی بازار رشت وقتی برای پارتنر یکی از شاگرد های کلاسم در دانشگاه، کتابی را هدیه میخریدم تا به خو ...
اگر این یک ماه لعنتی هم بگذرد و از پس امتحان های پایانترم بر بیایم، دیگر میتوانم زندگی کنم. قول میدهم یک سال انتهایی زندگی ام در تهران را چنان خوب بگذرانم که اینده ام تا ابد مدیونم باقی بماند. فقط اگر 404 را بتوانم خوب تمام کنم، فقط اگر 24 سالگی خوب تمام بشود، ان وقت من 25 ساله تا ابد شرمنده ی من 2 ...