یکی از آرزوهام اینه یه گالری هنری بزنم اسمش هم بذارم «هاریکا». یعنی عالی و خاص. یه جای کوچیکی اجاره کنم و دیوارهاش و چند تا طرح ساده بزنم. روی دیوارها شلف بزنم و روی شلفها گلدانهای رنگی بچینم... یه طرف بشه برای نقاشی روی لباس یه طرف برای خیاطی... دو نفر خیاط بیارم کنارم کار کنن و ایده ها و مدلهای ...
دلم می خواست فردا صبح با صدای زنگِ درِ خانه بیدار شوم. نگاه به جای خالیات بیندازم و کمی باز کردن در را طولانی کنم و در دلم بگویم پسرک تخس، باز هم کلیدهایت را جا گذاشتی. در را که باز میکنم دستت را جلوی صورتت گرفته باشی و با صدای نازک بگویی:« کلیدهایم خودشان یادشان رفته با من بیایند» بزنم زیر خنده و ...
مـا حسـرت یک خنـدهی دنبـاله داریـم... ...
بهم گفتن بری خونه جدید و ازشون فاصله بگیری، خیلی چیزا عوض میشه و از اینجا خوشت میاد... رفتیم خونه جدید و هیچی عوض نشد... گفتن بچهدار بشی سرگرم بچه میشی مجبور میشی به خاطر بچه از خونه بزنی بیرون و میبینی شهر بدی نیست خیلی داره پیشرفت میکنه و امکانات داره، بچهدار شدم و هیچی بهتر که نشد هیچ، بدتر ه ...
رویاها، اسرارآمیزترین بخش زندگی هستند... جایی که چشم آن چیزی را میبیند که دلش میخواهد. اگر میتوانستم پنجرهای رو به رویاهایم داشته باشم، بدون شک این پنجره رو به لبخند تو باز میشد. پنجرهای رو به یک دشت، با یک میز و صندلی چوبی... که روی یکی از آنها تو نشستهای و من برایت چای میریزم... چای با عط ...
از شدت دندون درد دارم جان به جان آفرین تسلیم میکنم... الان فقط همین و کم داشتم به حدی دندونم درد میکنه که درد به فک و گردنم هم زده... این لعنتی باید میذاشت همین الان یقهی من و میگرفت؟! همین الان که من مسکن هم نمیتونم بخورم؟! خدایا من الان بشینم گریه کنم معدهام درد میگیره، گریه نکنم دندونم درد ...
دیشب همسرم رفت پیش مادرش باشد که شب تنها نباشد. من و پسرک تنها بودیم. امروز پسرک شیفت صبح بود و دیشب ساعت نه و نیم خوابید و من هم چون قرار نبود منتظر همسرم باشم تا برایش شام آماده کنم حوالی ساعت ده خوابیدم و صبح سرحالتر از همیشه بیدار شدم. معجزهی خواب کافی را دست کم نگیرید! پسرک را به مدرسه بردم و ...
خودمو نمیشناسم... تنهاتر از همیشه و ناتوانتر... روزهایی که پر از اتفاقهای جورواجور داره میگذره و من که انگار توی هالهای از مه دارم راه میرم... فرقی برام نمیکنه روز باشه یا شب... بارون اومد... زد به شیشه... همه جا خیس و تازه شد... برای خودم چای نریختم و نرفتم کنار پنجره... کوکی نپختم و عطر وانی ...
سلام... امیدوارم که خوب باشید... ممنونم از همه دوستانی که این مدت پیام گذاشتن و تسلیت گفتن و حالم و پرسیدن... ببخشید که نمیتونم تکتک جواب بدم... از نظر جسمی به شدت مریض شدم هیچی حتی آب هم نمیتونم بخورم و فقط به زور سرم دارم پیش میرم... از شدت ضعف دستهام توان هیچ کاری ندارن و همین الان که دارم مینو ...
سلام. امیدوارم که خوب باشید. ممنون که پیام دادید و حالم و پرسیدید. راستش و بخواید خوب نیستم... اصلا خوب نیستم. پدر همسرم خیلی ناگهانی تصادف کرد که منجر به فوتش شد... و من خیلی دوستش داشتم بچه های قدیمیتر میدونن که همیشه میگفتم حسابش برام از همه جداست... من غریب بودم غریبتر شدم.. حال روحی و جسمیم ...