دیشب بعد از مدتها نگاهی به پست هایم انداختم ، چه روزهایی رو پشت سر گذاشتیم ، چه روزهایی رو پشت سر گذاشتم ، این مدت آدم دیگه ای بودم ، خیلی اتفاقات افتاد ، که هیچ کدامشان نوشته نشد ، مادر برای همیشه رفت ، مشکلی که از دستای ما بزرگتر بود حل شد ، یه مدت همه چیز روی روال بود ،شاد ترین آدم روی زمین من بو ...
دیشب بعد از مدتها نگاهی به پست هایم انداختم ، چه روزهایی رو پشت سر گذاشتیم ، چه روزهایی رو پشت سر گذاشتم ، این مدت آدم دیگه ای بودم ، خیلی اتفاقات افتاد ، که هیچ کدامشان نوشته نشد ، مادر برای همیشه رفت ، مشکلی که از دستای ما بزرگتر بود حل شد ، یه مدت همه چیز روی روال بود ،شاد ترین آدم روی زمین من بو ...
آه از روزهایی که گذشت و آه از روزهایی که میگذرد فکر کنم موقع این شده که مث جودی ابوت اعتراف نامه بنویسم امیدوارم مث سری قبلی نوشتنو رها نکنم بچه های بیان سلااااام ...
ساعت از دو نیمه شب گذشته ... و من ناخودآگاه بعد از شاید چند سال اینجام و این عجیبه ... به تازگی میخوانم هر موقع از دست زندگی به تنگ آمدید بنویسید ... و شاید .. من هم بیایم و بنویسم که بر من چه رفته که بر من چه می رود ... ...
آخ که چقدر اینجا خاک گرفته ... کسی هست هنوز اینجا رو بخونه؟ یا متروکه شده نجواخونه ؟! پ.ن:آرام کجایی تو ؟ای کاش یه راه ارتباطی درست درمون میگذاشتی اینجوری فایده نداره که ، چقدر با کامنت آخرت انرژی گرفتم راس میگی بخدا . ...
انتهای ۴۰۱ رو با مریضی به پایان رساندیم ، هر روز هر کدوممون حال ندار بودیم ،روزمردگی شده سهم این روزهای جوانی زندگیم ، مثل اسیری هر روز در خانه هستیم ، هر روز از طبقه بالا به پایین سفر میکنم ، چای خوردن کار ۲ ساعت به ۲ ساعت هر روزمان هست ، تا امروز که یکی از خاله ها مانده بود تا بیاید عیددیدنی و آمد ...
خدایِ ....م چه بگویم از صفاتت کدامشون رو، وقتی قلبم تکه تکه شده از کارهایت ، وقتی معجزه نمیبینم و تا افق های دور دست منتظر اتفاقات خوبم ، خسته شدم، خسته شدم ،خسته شدم ، خسته شدم، خسته شدم ،خسته ، خسته، خسته ، خسته ،خسته،ناامید ناامید نا امید ، خدای آنها ، مطمئنم که گلایه هایم را بیشتر از دعا ها و ثن ...
اگه امروزتو از دست بدی خیلی سست اراده ای! ...
دراز کشیده ام روی تخت خوابمم نمیبرد ، فکر و خیال امانم را بریده ، هی این پهلو آن پهلو میشوم گرمم شده ، میخواهم از رخت هایم بزنم بیرون ، میبینم فایده ندارد بلند میشوم ، لباسم را در می آورم و آستین کوتاه میپوشم ، همچنان تلاش میکنم بخوابم ولی فکرم درگیر اوست ، درگیر ماجرای او ، درگیر ماجرای ناخواسته او ...
هر قدر هم سعی کنی روز خوبی رو شروع کنی و کمتر فکر و خیال به سرت بزنه ، در آخر به شب میرسی، زمانی که از آدمها ، نورها،رنگهاو صداها دوری...فقط خودتی و خودت ، اون وقت تلاشت بی فایده است من فکر میکنم شب هیچ وقت شب رو نمیشه انکار کرد ...افکار تو ذهن رو توی شب نمیشه انکار کرد .. عزیزِ قلبم، شب و روزی ن ...