یک جمع پنج نفره، یه پیشنهاد یک نفر میرویم جایی به اسم آرش مال، یه لیوان چای بخوریم که خستگی از تنمان در برود. به منو نگاه میکنم. یک لیوان چای، هفتاد تومن. می آیم سرجایم توی صندلی مینشینم تا همسر سفارش بدهد، به پیشنهاد یک نفر دیگر، یک جور شیرینی را انتخاب میکند برای کنار چای. چیزی شبیه نون خامه ای ...
سلام سلام:)حال شما احوال شما ویرگولیا؟!خب دیگه پست های من رو که میدونید چجوریه همیشه یا یه لیست درست میکنم یا یه اتفاقی رو شرح میدم😁 میدونم میدونم لازم نیست تعریف کنید، خودم حس میکنم که چقدر زیاد عاشقم هستید🙂😎 از وقتی اومدم دانشگاه و با کیلومتر ها فاصله از خانوادم دارم سپری میکنم،زندگی خوابگاهی رو ...
آنچه در زیر میخوانید، بخش دوم از مصاحبهی حسین پاینده با مجلهی داستان است. بخش نخست این گفتوگو پیشتر در این وبلاگ بازنشر شده بود. ۴. یعنی اعتقاد دارید نویسندگان ادبیات داستانی برای دستیابی به موفقیت حرفهای باید با نقد ادبی آشنا باشند؟ پاینده: نویسندهی عصر حاضر برای اینکه راوی قابلاعتمادی از و ...
کمرش را صاف کرد. کش و قوسی به تنش داد و پیچ و تابی به گردنش. تمام عضلات و مفاصلش درد میکردند. معدهاش داشت خودش را هضم میکرد و هر چه کرد یادش نیامد آخرین وعدۀ غذایی که خورده کی بوده. دستمال را انداخت درون تشت و تشت را برد به حمام. همانجا رهایش کرد […] ...
انتظار وتاثیرش بر روح آدمی. مثبت است یا منفی؟انتظار؟ کدام انتظار؟ منتظر چیزی یا کسی بودن را انتظار میگویند. و منی که انتظار فلان چیز یا فلان کس را میکشم، منتظر نامیده میشوم. یکی از جنبههای انتظار، آن مبحث انتظار آخرالزمانی است که تقریبا در تمامی ادیان الهی و حتی بعضا غیرالهی نیز معرفی شده است؛ ...
زهرای بابا سلام از عمه شنیدم یکی از دوستان عمو با رفتنش خیلی دلگیر شده بود طوری که فشار روی سینه اش احساس می کرد و خانمش از حال روحیش نگران شده بود. یکشب خواب عمو را می بیند که با ماشین جلو تعمیرگاهش می آید و بوق می زند. دوست عمو بیرون می آید و می پرسد مگر شما نمرده ای؟ عمو هم در جوابش می گوید: اینج ...
این بار که عین هر بار گاو شیرده را تا بلندترین نقطه شهر بیهوش به دو به دوش به دشواری بالا کشیدم، در اوج، وقتی که سست و تمکین کرده به فکر بازگشتن بودم، گاو شلتاق انداخت. ماغ کشید. ماغ گاو نجاتم داد. از خواب چند ساله بیدارم کرد. من ترشح روح سرخوشی زندگی را حس کردم. امروز ساعت هفت، از غار تنهایی، تنه ...
تا به بازار جهان سوداگریم گاه سود و گه زیان میآوریماینجا اسمش جهان است. اینجایی که در آن روزگار میگذرانیم. روزگار گذراندن کمی منفعلانه نیست؟ خودِ شاعر به زیبایی گفته در حال تجارتیم. آنطوریها هم نیست که پا روی پا انداخته باشیم و نشسته در حال گذران اوقات باشیم. حرفم همین است. اینجا اسمش جهان است ...
از بس پایههای صندلی کوتاه بودند که مجبور شده بود زانوهایش را بغل بگیرد. ساعت روی دیوار میگفت نیمساعتی هست که معطل شده. دست دراز کرد روی میز کوچک و قوطیِ کوچک آبمیوه را برداشت. دستش خورد به قوطیِ مدادرنگیها. مدادها قل خوردند و ریختند روی موکتِ طرحدار که لک افتاده بود. نمیشد فهمید همۀ […] ...
دستانم یخ کردهاند. آستینهایم را میکشم پایینتر. کف دستها را میبرم نزدیک دهان و ها میکنم. فایده ندارد. تمام جانم قندیل بسته. نگاهی به اطراف میاندازم. جز همان ردیف منحوس کلبهها و پرچینهایشان هیچ ساختمان دیگری به چشم نمیآید. نمیدانم چند ساعت گذشته. در نظرم هزار سال. در پسزمینه جز صدای سایش ...