جمع کردن از چیزی که فکر می‌کردم خیلی سخت‌تر بودن. برگشتن از چیزی که فکر می‌کردم آسون‌تر بود. جا به جا شدن از یک نقطه به یک نقطه دیگه زیاد برام سخت نیست، البته فقط تا وقتی مبدا و مقصد مشخص باشه.    توی ماشین نشستم. ساندویچ نیم‌خورده بغل پامه. به خودم دروغ می‌گم که بعدا بقیه‌ش رو می‌خورم و به نوشتن اد ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

سالها پیش یک سریال ژاپنی پخش می شد که طبق معمول بین دو گروه جنگ بود و گاهی از طرف یکی از گروها یک نامه برای گروه مقابل فرستاده می شود و یهو می دیدی در یک شب ظلمات و بارانی یک اسب با سوار خسته اش نامه ای را به حاکم بزرگ می رساند و معمولا با نامه رسان خوب رفتار می شد.یعنی کشته نمی شد.اما،یک بار کشته ه ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دوباره شده به یک جایی فکر کنین که فقط جای وبلاگ‌ها و وبلاگنویس‌ها باشه؟ جایی که تا می‌تونین توی وبلاگستان غرق بشین و از خوندن و پیدا کردن وبلاگ‌های جدید لذت ببرین؟ من بیشتر اوقات به این موضوعات فکر می‌کنم. به نظرم هیچ چیزی نتونست جای وبلاگ و وبلاگنویسی رو بگیره. شما عکس‌ها و کلیپ‌های جذابی توی اینست ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

قسم به روز و یا هنگام ظهر آن ... قسم به شب و هنگام آرامش آن ... که پروردگارت هیچگاه رهایت نمیکند و تنهایت نمیگذارد...   ***سوره ضحا***   ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

شبیه زیرپوشی که سال‌ها پوشیده شده و دیگر زیر هیچ‌جا را نمی‌پوشاند، پاره‌ام... ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بسم الله الرحمن الرحیم   درست بعد از نوشتن پست دیشب وقتی در لپ تاپ را بستم و هنوز روی صندلی نشسته بودم، حس مرموز و خوشایندی دوید زیر پوستم حس مرموز و خوشایندی دوید زیر پوستم حس مرموز و خوشایندی دوید زیر پوستم  و همینطور هی می دویــــــد زیر پوستم هی روش تمرکز می کردم تا بلکه بفهمم از کجا آمده و چیست ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

اگر یک ویژگی مثبت در این شخصیت مزخرف من وجود داشته باشد، نام خانوادگی من است! آن را دوست دارم. طنینش را، خاص بودنش را، ترکیب قشنگش را. امشب که داشتم پیاده روی می کردم، به شبی فکر کردم که مادربزرگم همه ی ما را برای افطاری در خانه اش جمع کرده بود. من بودم و کلّی دخترعمو و پسرعمو که هر کدام نماینده ای ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

امروز سر کار بودم، دلبر بهم گفت میای بریم برای لیلی خرید کنیم؟ گفتم فرصت ندارم اگر میشه خودت برو و برای من عکس بفرست، بعد از مدتی از فرآیندش خوشم نیومد و بهش گفتم خودم میام دنبال‌تون بریم خرید. بعد از مدت‌ها تصمیم گرفته […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

در حال جمع بندی امسال هستم و احساس می‌کنم که سال به شدت بدی بود. واقعا می‌تونست بهتر باشه اما یک سری چیزا دست آدم نیست دیگه. خصوصا فصل پاییز. وای خدایا هنوز هم یادم میفته فصل پاییز مثل یک جهنم بود برام. هر روزش. هر ساعتش. هر دقیقه‌اش. چجوری گذروندمش؟  وقتی با خودم می‌گم که عمرم سر یک همچین مسائل الک ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

زودتر از اون چیزی که من فکرش رو میکردم سرش به سنگ خورد، زودتر از اون چیزی که فکرش رو میکردم روزگار برای هزارمین بار دهنش رو سرویس کرد... اما این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست... حالا حالاها باید پس بدی... من میشینم و تماشا میکنم... تقلا کردنت رو... نمیبخشم... ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید