در مورد اشغالگر اگر بخواهم بیشتر توضیح بدهم باید بگویم رواعصاب،وراج،از خود متشکر و بسیار علاقمند به چزاندن من است و هر چهار خصوصبت نکبتی اش را امروز روی دایره ریخت. 1. سایه همکارم که تا حدی هم دوست هستیم به من زنگ زد و چون محتوای مکالمات ما دو تا بیشتر حول فحش دادن به روسا و پروین می چرخد، من گوشی ر ...
اگر بخواهم از بين ٢٠٠ دليل كوچك و بزرگ خوشبختی در زندگیام به يكی از عجيبترينهای آن اشاره كنم، اين میشود كه من يك دايی بسیار مهربان دارم. يك دايی كه انگار شال و کلاه کرده و از دل انيميشنهای والت ديزنی پريده است بيرون. دايی من، يك زمينشناس است. و همين موضوع بود كه مرا از بچگی عاشق سنگ و جزئیات ...
لپهاش دقیقن از زیر پلک پایینش شروع میشد تا زیر گلوش و پیوسته به غبغبش... دو تا دایره ی صورتی رو لپهاش بود... حس کردم خدا واسش رژ گونه زده... رنگ چشماش ترکیبی از سبز و طوسی بود... دو ماهش بود و خدا بعد از نه سال اون رو به پدر و مادرش هدیه کرده بود... اسمش رو گذاشته بودن رحمه... از بغل کردن بچه ها میت ...
مثبت گراییِ سمّی چیه؟! یعنی تو شرایط سختی هستی اما به خودت اجازهی خسته شدن نمیدی ! حال روحیت خوب نیست ولی دائماً لبخند میزنی و وانمود میکنی که خوبی. احساس غم و اضطراب رو به رسمیت نمیشناسی و فقط شاد بودنت رو نشون میدی. احساس میکنی حق نداری ناراحت باشی ، چون تو چیزهایی داری که بقیه تو رویاهاشون هم ن ...
فردا وقت اجرای نقشهاس. شانس موفقیتم کمه. شاید باید بپذیرمش. انقدر امروز استرس داشتم که هیچ کار مفیدی انجام ندادم. ذهنم زیادی شلوغه. حوصله کسی و ندارم. امروز میخواستم کارهای زیادی انجام بدم اما عملا پوچ شد. کاش حداقل کتاب خونده بودم. امیدوارم زندگیم رو دور بیوفته و روزهام مفیدتر بگذرن. ...
سو این حسو بهم میده که نه عزیزم تو کلا شانس نداشتی به این فکرکردم چهار سال پنج سال پیش که همسن سو بودم چقدر تو مضیقه بودم. سو یه خانواده معمولی داره اما هیچوقت کار نکرده اگرم کرده دوتا پروژه هنری تو خونه بود. همیشه هزار فرسح بین منو این آدما فاصله هست حتی ساده ترینشون. یعنی سو ساده ترینشونه اما خانو ...
پسر خاله بابام، خانمش سکته می کنه می برنش بیمارستان اونجا از روی تخت می افته پایین.. اینبار لگن پاش می شکنه 😔 بنده خدا سنش هم بالا بود خیلی سختش بود باید فیزیوتراپی می رفت و.. همسرش اینقدرر غصه می خورد که هر روز لاغر و ضعیف تر از قبل می شد درحالی که اقوام می رفتن عیادت خانم گلی ( اسمش گل افشون بود ص ...
یه روز ظهر تو فروردین ۵ سال پیش، بعد از ۴۸ ساعت دنبال خونه گشتن توی دیوار و به شکل حضوری، روی پارکهای همین نیمکت نشستم و امیدوار بودم که بتونم همین اطراف یه خونه پیدا کنم که به خونهی یارم نزدیک باشه. خونهای که پیدا کردم دورتر بود ولی اون پارک شد محل کلی قرار و پیادهروی و حرف زدن برامون. خونهی ...
امروز صبح از خواب بیدار شدم، دیدم اصلا دوست ندارم بلند بشم، دوباره خوابیدم، بعد از چند دقیقه دوباره بیدار شدم، چرخی تو شبکههای اجتماعی زدم، دوباره خوابیدم، لیلی بیدارم کردم، یکم باهاش بازی کردم، دوباره خوابیدم، همینطوری تا الان ادامه دادم. وقتی اضطراب و […] ...
دیشب تا ساعت ۳ از سرفه خوابم نمیبرد مادرم گفت برای خودت بهدونه درست کن و بخور بده ولی به کل یادم رفت مثل همه وقتای دیگه که خودمو یادم میره خلاصه خوب که از سرفه خفه شدم بلند شدم و برای خودم بهدونه درست کردم کمی گلومو التیام داد و تونستم بخوابم اما متأسفانه برای نماز خواب موندم دخترک خیلی دوست داشت ...