باید به خودم یاداوری کنم که می توانم بدون عشق زندگی کنم.خیلی سال توانستم.البته که هنوز فکر میکنم زندگی کردن بدون عشق ارزش زیادی ندارد ولی خب همین است که هست،قرار نیست هر چیزی دلمان میخواهد بشود،قرار نیست توهمات و رویاهایمان توی این دنیا به واقعیت بدل شود.اما وقتی جهان بیرون ناامن است،وقتی آسمان ته ...
خونم از گرما به جوش آمده بود! کره ها را تند تند از توی کیسه نایلونی فروشگاه بیرون کشیدم. شل و وارفته شده بودند. درِ فریزر یخچال را باز کردم و دنبال جای مناسبی بودم که بوی سبزی و گوشت نگیرند! بخار خنکش که به صورتم خورد، یکهو هوس کردم خودم هم بروم توی فریزر! جا نمی شدم! برای کره ها یک جای مناسب پیدا ک ...
دلت که حلوا بخواهد بلند میشوی میپزی لابد. یا نه، مینشینی زار میزنی. سرت که شروع کرد به جیغ کشیدن از درد، میروی فیلم ببینی تا گریه گم شود و با اولین سکانس، زار میزنی. هقهقکنان و فینفینکنان تا ته فیلم میروی چون چشمهایت دارند تلاش میکنند از حدقه دربیایند و اینجور نمیشود کتاب خواند و برو ...
دیشب از یک مردی که هلوهایش را در جعبه ماشین پیکانش گذاشته بود و آنها را می فروخت دو کیلو هلو خریدم و چون ادعا می کرد هلوها از باغ خودش است و یکی از یکی بهتر هستند، کاملا اعتماد کردم و اجازه دادم خودش آنها را برایم جدا کند. به خانه که رسیدیم فهمیدم بجای دو کیلو هلو، یک کیلو و نیم آشغال خریده ام و نی ...
شیرینی این روزها حلواست که تا توی ماشین می نشیند به پخش اشاره می کند و می خواهد موزیک بشنود و اگر موزیک را دوست داشته باشد ناگهان دست کوچکش را می آورد و دست راننده را از یک طرف و دست کسی که او را بغل کرده است را از طرف دیگر می گیرد و شروع می کند به رقصیدن و اگر با موزیک حال نکند به راحتی فلاش را از ...
نظر من را بخواهید تولستوی نابغه ادبیات است نه تاباکوف و از این نظر با دیوید لاچ مخالف هستم.اما، ناباکوف هم دستی بر آتش ادبیات دارد بالاخره و آنقدر خوب می نویسد که الان قسمتی از من در حال زندگی در المان 1927 است که رنگ تاکسی هایش سبز تیره است با حاشیه شطرنجی سیاه و سفید خیلی سال پیش یک کتاب از ناباک ...
دیروز وسط جلسه مسعود گفت فردا میای بریم انبار یک سری وسیله با خودمون ببریم دفتر جدید؟ گفتم آره چرا که نه، اتفاقا بدنم نیاز به کار فیزیکی داره. شب قبلش هنوز اضطراب شدید داشتم خوابم نبرد، صبح ساعت ۸ بیدار شدم دیدم مسعود هم […] ...
این روزها کمی سردرگم هستم. میدانم از آیندهام چه میخواهم و یا حتی بهتر از آن، چه انتظاری از خودم دارم ولی دست دست میکنم. دلم میخواهد یکی بالای سرم بنشیند و بگوید خب، بشین و این کار را انجام بده! من آدم زور شنیدن نیستم ولی راهنماییام که کنند به بهترین شکل کارم را انجام میدهم. جدای آن، یکی از ک ...
من یه INFPام: اونایی که بهم گفتن اهمیت نده عاقبت خوبی نداشتن، چون من باور دارم اهمیت دادن تلاش برای نگه داشتن احساسات ارزشمنده. (البته من بچه حرف گوش کنی هستم یکی بهم بگه اهمیت نده، بهش اهمیت نمیدم:»») ...
مادر بودن خیلی چیز عجیبیه اصن اینجوریه که هرکی سرت داد میکشید از خواب بيدارت میکرد در صورتی که صبحم از بیگاری کشیده ازش بدت میومد.. اصن اگر بچه مردم بود میگفتم عه چقد گریه میکنه بچه اشون بعد اونوقت بچه خودت ها نگاهشمیکنی همون نصف شب کمرت از شدت راه رفتن داره دو نصف میشه پلکات سنگینه ...نصف موهات بخ ...