هر کی یه سال پیش بهم میگفت که قراره توی یه تئاتر نقش بازی کنی و توی جلسات مهم شعر، شعرخوانی داشته باشی، قطعا باور نمیکردم و لبخند میزدم از میزان دور بودن احتمالشون. ولی خب، الان اتفاق افتادهن. چه جوری؟ با آره گفتن به پیشنهادات. یعنی امسال هر کی گفت فلان جا فلان چیزه، میای؟ گفتم آره. و همینجور ...
بعد از شیش سال زندگی توی شمال اسپانیا، محل زندگیم رو تغییر دادم. حالا توی بارسلونا زندگی میکنم. تصمیمی که گرفتم خیلی شبیه تموم کردن یه زندگی و شروع یه زندگی دیگه بود و هست. درست مثل مهاجرت شیش سال پیش. هربار انگار بلدترش میشم و تلخیش و غمش کمتر میشه، یا بهتر بگم شبیه به یه بازی غمانگیز میشه. ...
از اسلامآباد برگشتم بارسلونا. (پست قبلی رو بخون اگه نخوندی.) از استشمام بوی ادرار مستمر خسته شده بودم. اون یه ماه اصلا از خونه بیرون نرفتم. فقط میرفتم سر کار و برمیگشتم. و هربار از دیدن زباله روی زمین و خیسی زمین حالم بد میشد. توی بیلبائو اگه میدیدی زمین خیسه، مطمئن بودی که ادرار سگه ولی تو ...